علی پوررجبی
در لنگرود شهری کوچک در ساحل دریای مازندران، محلههای شهر بر گرد امامزادهها شکل گرفتهاند. هر روز که برای رفتن به مدرسه از صحن یکی از این امامزادهها عبور میکردم، جولان کودکان همسنوسالم را در جولانگاه صحن امامزاده میدیدم و اگر غروبدم به علتی از آنجا عبور میکردم جولان نوجوانان بزرگتر از خودم را میدیدم. خودم که در حاشیهی شهر در جوار امامزادهای بینِراهی که سایۀ بلندش بیشتر از آنکه بر همجوارانش بیفتد بر مسافران عبوری میافتاد زندگی میکردم، همواره حسرت بودن در آن محلهی پر از بچه در دلم مانده بود. شکافی که بین من و بچههای مدرسهی دوران کودکیام بود همچنان پس از بیست سال ادامه دارد. خاطرات مشترکی که آنها دارند و من ندارم، آدمهایی که آنها میشناسند و من نمیشناسم و روزگاری که آنها با هم به سر کردند و من نکردم. صحن امامزاده محل وقایع شهری بود، به معنای واقعی یک «جا» بود، محل گذر اهالی شهر و برخورد آدمها بود. اما امروز اگر کودک بودم و به همان مدرسه میرفتم بیتردید حسرت بودن در آنجا و احتمالاً در هیچ جای دیگر را نمیخوردم. از وقتی ماشین فراوان شد و ترافیک زیاد شد، کمکم ماشینها برای میانبر زدن به کوچه و پسکوچهها تغییر مسیر دادند و همهی این کوچه و پسکوچهها بالاخره در جایی به این میدانهای محلی و امامزادهها وصل بودند و کمکم میدانهای محله شد جولانگاه ماشینهای عجول و گاز دادن آنها. کودکان کمکم به حاشیه میدان، از آنجا به داخل حیاطها، و از داخل حیاطها به داخل آپارتمانها مهاجرت کردهاند؛ هیچ دور از تصور نیست که روزی پدر و مادر بعد از بیست سال در کمدی، که رویش با برچسبی محل نگهداری کودک نوشته شده است، را باز کنند و بگویند عه! پسرم یا دخترم چه قدر بزرگ شدی!
این ماجرا مختص لنگرود نیست، امروز دیگر کودکان را در شهر نمیبینیم مگر آنکه دست در دست مادر یا پدرشان داشته باشند یا در سرویسها در حال رفتن یا آمدن از مدرسه باشند. شاید علت آن همانند آنچه دربارهی صحن امامزادهی کنار مدرسهی ما پیش آمد، ناامنی بابت گذر ماشینهای عجول باشد. شاید علتش کوچ خانوادهها از این محل به آن محل و از این شهر به آن شهر و احساس غریبگی باشد. شاید علتش جذاب نبودن میدانهای محلی برای کودکان امروزیِ غرق در اینترنت و شبکههای اجتماعی باشد. اما علتش هرچه باشد باید این پرسش را مطرح کرد که آیا شهر نباید جایی برای کودکان هم باشد؟
آیا اساساً این پرسش برای شهرنشینان و مدیریت شهری مطرح است؟ تکلیف مدیریت شهری که معلوم است، مدیریت شهری را با این مسائل بچگانه چه کار؟ کار مدیریت شهری در شهرهای بزرگ و کوچک فقط ساختن است و ساختن، در شهرهای بزرگ پلهای غولپیکر میسازند و در شهرهای کوچک هم که تا وقتی پیادهروها هستند، میتوان موزاییکش را عوض کرد و جدولهایش را رنگ کرد و شمشاد جداول بلوارها را کند و جایش کاج کاشت و برعکس. مدیریت شهری نیاز به پرسش و مسئله ندارد، نیاز به بودجه دارد تا بسازد و بسازد. تکلیف شهروندان نیز معلوم است، بچهها را با این حرفها چه کار. کوچه که جای بازی نیست و مامان و بابا هم که راضی نیستند. بچه باید درس بخواند و با سرویس برود و با سرویس بیاید. برود خیابان که چه بشود؛ ولگرد بار میآید. بنابراین مسئله حل است. مدیران شهر که جای شمشاد و کاج را عوض میکنند و مردمان شهر هم بچهها را میکنند در اتاقها که مزاحم ماشینهای عجول نشوند و جانشان از خطر دور باشد و بچهها ولگرد و معتاد و بدبخت و درسنخوان نشوند. اگر بچهای از بودن در خانه و تنهایی خسته شود و بخواهد به بیرون برود، یا عقلش نمیرسد یا اینکه مادر و پدرش اگر خیلی حال داشته باشند و مهربان باشند خودشان میبرندش پارک تا تنهایی با چند تا وسیلۀ آهنی بازی کند و مواظباند احیاناً با کودکان دیگر که اکثراً بیتربیت هم هستند دوست نشود.
اما اگر شهر بخواهد جایی برای کودکان باشد، شاید خیابانهایش باید باریکتر باشد و مردمانش باید صبورتر باشند و کودکانش لذت بیشتری از زندگی ببرند و «شهری» و اجتماعی بار بیایند و احتمالاً چیزی از منافع جمعی بفهمند و مفهوم همشهری را درک کنند.